این دل که دوستی به تو خون خواره میکند
خصمی به خود نه ، با من بیچاره میکند
این شعر دربارهٔ درد و رنج ناشی از عشق و دوستی است. شاعر احساس میکند که دلش برای دوستی به شدت آسیبدیده و با این حال، دشمنی ندارد. او به بدخلقی معشوق اشاره میکند که فقط به زیبایی ظاهری توجه دارد. همچنین، شاعر از وجود یک نوع ناپایداری در روابط و خطراتی که عشق به همراه دارد، صحبت میکند. در نهایت، او به این اندیشه میرسد که ممکن است یک روز حقیقت این عشق و آسیبهای وارده را نشان دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
این دل که دوستی به تو خون خواره میکند
خصمی به خود نه ، با من بیچاره میکند
بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است
حالا نظر به خوبی رخساره میکند
این صید بی ملاحظه غافل از کمند
گردن دراز کرده چه نظاره میکند
این شیشهٔ ظریف که صد جا شکسته بیش
این اختلاط چیست که با خاره میکند
فردا نمایمش که سوی جیب جان رود
وحشی که جیب عاریتی پاره میکند