نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند
مردم چه احتراز که از ما نمیکنند
در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و بیتوجهی دیگران نسبت به خود اشاره میکند. او از این میگوید که مردم حتی وقتی که او و دوستانش در درد و رنجند، آنها نسبت به آنها بیتفاوت هستند. شاعر از عشق و ارتباط عمیق انسانها صحبت میکند و میپرسد که چرا عواطف حقیقی و محبتورزی در جامعه مشترک نیست. او به نوعی کنایه میزند که عشق واقعی تنها در لحظات خاص و بهصورت تصادفی نیست، بلکه یک نیاز دائمی است. در نهایت، شاعر خود را با کسانی که در مرکز توجه هستند، مقایسه میکند و از بیتوجهی آنها به خود گله میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند
مردم چه احتراز که از ما نمیکنند
رسم کجاست این ، تو بگو در کدام ملک
دل میبرند و چشم به بالا نمیکنند
رحمی نمیکنی، مگر این محرمان تو
اظهار حال ما به تو اصلا نمیکنند
لیلی تمام گوش و ندیمان بزم خاص
ذکر اسیر بادیه قطعا نمیکنند
این قرب و بعد چیست نه ما جمله عاشقیم
آنها چه کردهاند که اینها نمیکنند
عشق آن دقیقه نیست که از کس توان نهفت
مردم مگر نگاه به سیما نمیکنند
پند عبث بلاست بلی زیرکانه عشق
بیهوده جا به گوشهٔ صحرا نمیکنند
این طرفه بین که تشنه لبان را به قطرهای
سد احتیاج هست و تمنا نمیکنند
وحشی چه کردهای تو که خاصان بزم او
هرگز عنایتی به تو پیدا نمیکنند