مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود
صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی و هجران است. شاعر به شدت از حال خود گلهمند است و بیان میکند که عاشقان دیگر نمیتوانند حال او را درک کنند. او به معشوقهاش میگوید که اگر او خود را تسلیم زیباییاش کند، دیگر نیازی به این درد و رنج نیست. در عین حال، شاعر به ناتوانی خود در بیان احساساتش اشاره کرده و از شرم و عذاب وجدان سخن میگوید. در نهایت، شاعر نسبت به عشق و رابطهاش و انتخابهای سختی که در این مسیر به وجود آمده، تأمل میکند و در مورد عواقب عشقش هشدار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود
صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود
نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من
تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود
ز من شرمندهای از بسکه کردی جور میدانم
ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود
زبان خوبست اما بیزبانی چون زبان من
که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود
کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو
قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود
چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه
به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود
نمیگفتم مشو پروانهٔ شمع رخش وحشی
چو نشنیدی نصیحت این زمان میسوز بال خود