یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود
زین چشم پر تغافل اندک گناه خود
در این شعر، شاعر به معشوق خود سوالاتی میکند و از او میخواهد تا در مورد گناهان خودش و غفلتش پاسخ گوید. او از نیمه شبی میترسد که ممکن است از درون او بیرون بیاید و درد و رنجش را بیش از پیش کند. شاعر به ظلم معشوق اشاره میکند که جانش را برای او داده است و از او میخواهد تا درک کند چه فتنهای در چشمانش نهفته است. همچنین، او از درد و رنج ناشی از عشق و فریب معشوق سخن میگوید و تذکر میدهد که نباید از صیدگاه او خارج شود، زیرا او همچنان در چنگال عشق معشوق باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود
زین چشم پر تغافل اندک گناه خود
زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر
تا کی عنان کشیده توان داشت آه خود
دادیم جان به راه تو ظالم چه میکنی
سر دادهای چه فتنهٔ چشم سیاه خود
بردی دل مرا و به حرمان بسوختی
او خود چه کرده بود بداند گناه خود
درد سرت مباد ز فریاد دادخواه
گو داد میزنید تو میران به راه خود
زان عهد یاد باد کز آسیب زهر چشم
میداشت نوشخند توام در پناه خود
من صید دیگری نشوم وحشی توام
اما تو هم برون مرو از صیدگاه خود