هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود
این شعر بیانگر عمق عشق و احساسات انسانی است. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی تنها زمانی شعلهور میشود که دل حقیقتاً آماده و مستعد باشد. اگرچه ما گاهی زمان زیادی را در بیخبری و دوری صرف میکنیم، اما در نهایت آشنایی و اتصال لازم اتفاق میافتد. همچنین شاعر به این موضوع اشاره میکند که گاهی اوقات در جستجوی عشق، حتی اگر همه شرایط مهیا باشد، هنوز هم آن احساس عمق و شعلهوری که باید وجود نداشته باشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق نیاز به تلاش و درک عمیق دارد و بدون این درک، عشق واقعی محقق نمیشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود
عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد
کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود
خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز
گرمی خاصی که باشد شعله افروزش نبود
در کمان ناز آن تیری که من میخواستم
بود پر ، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود
طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی
آشنایی شد ضرورت تاب یک روزش نبود
آنکه سد مرغ است در دامش اگر وحشی رمد
گو تصور کن که یک مرغ نو آموزش نبود