زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود
در این شعر، شاعر به یادداشتی از زمانی میپردازد که میان او و محبوبش کینهای نبود. او به عشق و محبت اشاره میکند، اما میگوید که محبت او به محبوبش بیپاسخ مانده است. شاعر احساس میکند که دلش درگیر است و برای حل مشکلات خود تلاش کرده، اما نتوانسته به نتیجهای برسد. همچنین به یاد میآورد که محبتی شیرین و دلپذیر از محبوبش وجود داشت، اما اکنون آن روزها گذشته و چشم امید او به وفای محبوب دیگر بر نخواهد گشت. در نهایت، شاعر احساس ناامیدی و دلشکستگی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
بودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود
اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی
کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود
انکار مهر سد ره سد تغافل است
اما چه سود چون دل ما پیش بین نبود
من خود گره به کار خود انداختم که تو
زین پیش با منت گرهی بر جبین نبود
افسانهایست بودن شیرین به کوهکن
آن روز چشم فتنه مگر در کمین نبود
وحشی کسی که چشم وفا داشتم ازو
زود ازنظر فکند مرا چشم این نبود