غزلیات

شمارهٔ ۱۴۹

سرودهٔ وحشی بافقی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود

چشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود

۲

چشمش از ظاهر حالم خبری می‌پرسید

غمزه‌اش نیز به جاسوسی راز آمده بود

۳

بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتش شوق

که نگاهش به تماشای نیاز آمده بود

۴

غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشت

زانکه در بوتهٔ غیرت به گداز آمده بود

۵

چه اداها که ندیدم چه نظرها که نکرد

بنده‌اش من که عجب بنده نواز آمده بود

۶

آرزو بود که هر لحظه به سویت می‌تاخت

داشت می‌دانی و خوش در تک و تاز آمده بود

۷

وحشی از بزم که این مایهٔ خوشحالی یافت

که سوی کلبهٔ ما با می و ساز آمده بود

بازگشت به سروده‌های وحشی بافقی