چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود
بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود
شاعر در این غزل به بیان بیمعنایی و بیفایده بودن زیبایی و دلبرایی در شاعری میپردازد. او از معشوق میپرسد که وقتی تو از دل نیازمند نیستی، دلربایی چه ارزشی دارد؟ همچنین به تناقضهایی در عشق و زیبایی اشاره میکند و به لدت تلخ عشق و تنهایی دچار میشود. در نهایت، شاعر احساس سرخوردگی و تنهایی خود را با عواطف عاشقانه و جستجوی معشوق بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود
بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود
در تصرف چون نمیآورد حسنت ملک دل
این حشر بردن به اقلیم شکیبایی چه بود
مشکلی دارم بپرسم از تو ، یا از یارتو
جلوهٔ خوبی چه و منع تماشایی چه بود
بود چون در کیش خوبی عیب عاشق داشتن
جرم چشم ما چه باشد عرض زیبایی چه بود
گشته بودم مستعد عشق ، تقصیر از تو شد
آنچه باشد کم مرا زاسباب رسوایی چه بود
از پی رم کرده آهویی که پنداریپرید
کس نمیپرسد مراکاین دشت پیمایی چه بود
گر مرا میکرد بدخو همنشینیهای خاص
وحشی اکنون حال من در کنج تنهایی چه بود