دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
این شعر درباره دلسردی و بیوفایی در روابط انسانی است. شاعر به ناپایداری یاران و دوستیها اشاره میکند و میگوید که رفتن و نماندن افراد، به خصوص آنهایی که به ظاهر یار هستند، ناراحتکننده است. او همچنین بر ارزیابی باطن افراد تأکید میکند و دوست واقعی را کسی میداند که هم در ظاهر و هم در باطن یار باشد. در نهایت، شاعر از درد دل و نادیده گرفتن احساسات صحبت میکند و به بیتوجهی و بیمروتی مردم در روابطشان انتقاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم
دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود
رسم این میباشد ای دیر آشنای زود سر
آنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود
یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که او
هم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود
بر نیاوردن مروت بود خود انصاف بود
آرزوی خاطری گردور یک دم دار بود
کرد وحشی شکوهٔ بی التفاتی برطرف
درد سر میشد و گرنه درد دل بسیار بود