مرغ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود
داشت گلبانگی و مشعوف گلستانی بود
مرغی که شاعر در سرودهاش توصیف کرده، نشانهای از زیبایی و شادی در باغی گلستان است. او از تماشای زیباییها بهرهمند نیست و به نوعی در گرداب مشکلات گرفتار است. این مرغ امیدوار است که روزی از درد فاصله بگیرد و به آرزوهایش برسد. او به تشنگی و ناکامیهایش اشاره میکند و همچنین از تلاشهایش برای غلبه بر آتش و دشواریهای زندگی میگوید. در نهایت، این مرغ به همصحبتی با آتش و تلاش برای یافتن خوشی و زیبایی در زندگی پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرغ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود
داشت گلبانگی و مشعوف گلستانی بود
دیده کز نعمت دیدار نبودش سپری
مگسی بود که مهمان سرخوانی بود
دست امید که یک بار نقابی نکشید
بود دور از سر و نزدیک به دامانی بود
آنکه از تشنگیش بود گذر بر ظلمات
تف نشان جگرش چشمهٔ حیوانی بود
ریشه تفسیدهٔ گیاهی ز لب کوثر رست
که ز ابرش هوس قطرهٔ بارانی بود
خویش را ساخته آماده سد شعله خسی
گرم همصحبتی آتش سوزانی بود
بود وحشی که ز رخسار تو شد قافیه سنج
یا نواساز گلی مرغ خوش الحانی بود