ماه من گفتم که با من مهربان باشد، نبود
مرهم جان من آزرده جان باشد، نبود
در این شعر، شاعر از ناامیدی و بیمهری محبوب سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که با وجود عشق و احساساتی که برای محبوبش دارد، این محبت متقابل نیست و محبوب هیچ توجهی به او ندارد. شاعر از درد و رنجی که ناشی از این نادیدهگرفتن است، شکایت میکند و به این واقعیت اشاره میکند که هرچقدر هم تلاش کند، ارتباطی صمیمی و شاداب بین آنها برقرار نیست. در نهایت، شاعر احساس ناراحتی و بیکسی میکند و از بیتوجهی معشوق ناله میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ماه من گفتم که با من مهربان باشد، نبود
مرهم جان من آزرده جان باشد، نبود
از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید
اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود
بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او
بود اما اینکه بر خاطر گران باشد، نبود
خاطر هرکس ازو میشد به نوعی شادمان
شادمان گشتم که با من همچنان باشد، نبود
وحشی از بی لطفی او صد شکایت داشتیم
پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود