چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
شاعر در این بیتها از درد و غم فراق محبوبش سخن میگوید. او مانند شمعی در شب میسوزد و همواره گریه میکند، زیرا یاد محبوبش بر زبانش جاری است. آتش دلش در میان مردم روشن شده و اشکهایش مانند خون جاری میشوند. با وجود امیدواری به محبت او، نمیتواند از خوی او احساس ایمنی کند. شاعر به اندازه درد و رنجی که متحمل شده اشاره میکند و میگوید اگر نه اینکه شرایط اینچنین بوده، هرگز این اندازه ناله نمیکرد. در پایان، او از سوختن قلمش به خاطر غزلهایش خبر میدهد و بیان میکند که این احساسات عمیق از آتش درونش ناشی شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
شد آتش جگرم پیش مردمان روشن
ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
به التفات تو دارم امیدواریها
ولی ز خوی تو ایمن نمیتوانم بود
ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با تو
کدام روز دگر اینقدر فغانم بود
زبان خامهٔ من سوخت زین غزل وحشی
مگر زبانهای از آتش نهانم بود