امروز ناز را به نیازم نظر نبود
زان شیوههای خاص یکی جلوهگر نبود
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و ناز و نیاز خود میپردازد. او از نبودن ویژگیهای خاص و جذابی که دلش را برباید، سخن میگوید و احساس عجز و حسرتش را بیان میکند. شاعر به زیبایی و تبسمی اشاره میکند که بیشتر از همه چیز درخشندگی دارد و میافزاید که غم و حسرتش بیاثر نبوده است. او از درد عشق و گناهانی صحبت میکند که جز عشق در دلش وجود ندارد. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که غرور و ناز نباید بیش از حد باشد و در عین حال از ناز و دلربایی محبوبش ناراحت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امروز ناز را به نیازم نظر نبود
زان شیوههای خاص یکی جلوهگر نبود
چشم از غرور اگر چه نمیگشت ملتفت
عجز نگاه حسرت من بی اثر نبود
بس شیوههای ناز که در پرده داشت حسن
اما تبسمی که شود پرده در نبود
آن خندهها که غنچهٔ سیراب مینهفت
بیرون ز زیر پردهٔ گلبرگ تر نبود
من کشته کرشمه مژگان که بر جگر
خنجر زد آنچنان که نگه را خبر نبود
دل را که نومقید زندان حسرت است
جز عرض عشق هیچ گناه دگر نبود
وحشی نگفتمت که غرور آورد نیاز
این سرکشی و ناز چرا بیشتر نبود