مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
شاعر در این شعر، به احساسات عمیق خود از حسرت و شوق میپردازد. او بیان میکند که هرچند حسرت او روزبهروز بیشتر میشود، اما شوق و محبت او کاهش نیافته است. او احساس میکند که امیدش از بین رفته، اما همچنان رحمت و برکت برای دیگران ادامه دارد. در عین حال، به حسرت وضع خویش اشاره میکند و میگوید که با وجود ذلت و بیاحترامی که تجربه کرده، هیچ ارزش و حرمتش کم نشده است. در نهایت، او به غم همیشگیاش اشاره میکند که به شکل دایمی بر دل او نشسته و از درونش کدورت و اندوه کاسته نمیشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
تخم امید ما از و نارسته ماند از بینمی
اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد
خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنین
با یک جهان بیحرمتی هیچت ز حرمت کم نشد
عمری زدم لاف سگی اما چه حاصل چون مرا
با اینهمه حق وفا خواری و ذلت کم نشد
وحشی از و بر خاطرم پیوسته بود این گرد غم
ز آیینهٔ من هیچگه گرد کدورت کم نشد