تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد
این شعر به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره دارد و میگوید که هیچکس نمیتواند مانند او تابش خاصی داشته باشد. شاعر به افسون عشق و خوابهایی که از آن ناشی میشود اشاره میکند و میگوید کسی که به این داستانها گوش کند، دیگر خواب خوش نخواهد دید. او همچنین به حالت و حال خود در کنار محبوبش پرداخته و از ترسش نسبت به اشک و غم سخن میگوید. در آخر، شاعر به سجده کردن بر محبوبش اشاره میکند و میگوید این کار عجیبی نیست، زیرا او تنها چیزی که در زندگیاش دارد، ابروی محبوبش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد
خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق
هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد
پهلوی من و تکیهٔ خاکستر گلخن
دیوانه سر بستر سنجاب ندارد
سیل مژه ترسم که تن از پای در آرد
کاین سست بنا طاقت سیلاب ندارد
گر سجده کند پیش تو چندان عجبی نیست
وحشی که جز ابروی تو محراب ندارد