دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
این شعر دربارهی غم و دلتنگی عاشقانه است. شاعر در آن به ناکامیها و دردهایی اشاره میکند که از عشق بینتیجه ناشی میشود. او از زخمهای عمیق عاطفی خود میگوید و احساس میکند که همه چیز به تلخی و سرخوردگی تبدیل شدهاست. در بندهای مختلف، شاعر به مقایسههایی میپردازد، مثل تفاوت بین شیرینی و تلخی، امید و ناامیدی. او به این نتیجه میرسد که عشق واقعی او را به سوی درد و عذاب میکشاند و نمیتواند از آن فرار کند. در نهایت، او به ناامیدی و پذیرش سرنوشت خود میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد
همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد