چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد
این شعر به بیان احساسات شدید عاشقانه و ناامیدی شاعر از جدایی و فراق معشوق میپردازد. شاعر از تلاشها و خواستههای خود برای وصال سخن میگوید و اینکه زمان و شرایط به او فرصت وصل ندادهاند. او به تضاد بین ظاهر و باطن خود اشاره کرده و میگوید که علیرغم نشانههای خوب، بخت او در کنار معشوق نیست. در نهایت، شاعر از تلخی جدایی و درد و غمهای ناشی از آن مینالد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از غم و رنج عشق رها کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد
زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت
ولی چه سود که اقبالم اتفاق نکرد
هزار نقش وفاقم نمود ظاهر بخت
ولیک باطن خود ساده از نفاق نکرد
کلید دار عنایت وسیلهها انگیخت
ولیک بخت بدم با تو هم وثاق نکرد
چه ذوق از اینهمه تنگ شکر، که بخت گشود
چو دفع تلخی هجر تو از مذاق نکرد
شد از فراق به یک ذره صبر راضی و نیست
کسی که طاقت او را غم تو طاق نکرد
مذاق وحشی و این درد و غم که ساقی وقت
نصیب ساغر ما بادهٔ رواق نکرد