باده کو تا خرد، این دعوی بیجا ببَرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
در این شعر، شاعر longing دارد برای عشق واقعی که وجودش را از او بگیرد و او را به بیخودی برساند. او به سوختگی و درد و رنجی که در زندگی متحمل شدهاند اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز در زندگیاش باقی نمانده است که بتواند از او برباید. همچنین از سردی و بیحالی زندگی شکایت کرده و به این مساله میپردازد که در دوزخ هم نمیتواند چیزی را از دست بدهد. شاعر در نهایت به این موضوع اشاره میکند که از نظر او، بر سر راهش چیز ارزشمندی برای از دست دادن ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باده کو تا خرد، این دعوی بیجا ببَرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
دوزخ جور برافروز که من تاقوکم
نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند، حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد
وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی
ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد