عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد
سر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد
در این شعر، شاعر از عشق و جنون خود و زنجیرهای ناشی از آن میگوید. او در بزم سلطانی محبوس است که در آن به خاطر عشق خود تحت فشار و عذاب قرار دارد. شاعر به زیبایی و جذبه معشوق اشاره میکند و از غم و درد ناشی از این عشق سخن میگوید. او به وضعیت خود اشاره میکند که علیرغم تمام آرزوها و تلاشها، همچنان در درون گرفتار و بیچاره است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و بیثمری آرزوها و عشق خود اشاره میکند و از دیگران میخواهد که از او دوری کنند، چون به آنچه میخواهد نمیرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد
سر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد
من و رد و قبول بزم سلطانی که دربانش
به سد خواری کند بیرون به سد عزت درون آرد
به جرم عشق دربند یکی سلطان بی رحمم
که هرکس آید از دیوان او فرمان خون آرد
سر خسرو ز گل گردد گران فرهاد را نازم
که گلگون را به گردن گیرد و از بیستون آرد
کمند جذبهٔ معشوق اگر در جان نیاویزد
کسی پروانه را در آتش سوزنده چون آرد
برو فارغ نشین وحشی که نخل آرزومندی
نیارد بار اگر هم آورد بار زبون آرد