هجران رفیقِ بختِ زبونِ کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خونِ کسی مباد
در این شعر، شاعر از درد دوری و جدایی از دوست و رفیقش صحبت میکند. او آرزو دارد که هیچکس مانند او چنین غمی را تجربه نکند و خواهان این است که خوشیها و ارتباطات خوب را حفظ کند. شاعر به شدت وضعیت خود را توصیف میکند و از تاثیرات منفی این جدایی بر روح و جانش مینالد. او به عشق و شوقی که در درونش شعلهور است اشاره میکند و بهوضوح احساس میکند که این وضعیت برای هیچکس مناسب نیست و ای کاش بخت بد و جنون همسران و دوستانش هم دچار این رنج و عذاب نشوند. در نهایت، شاعر حس میکند که تنها و سرگردان شده و کمال این وضعیت را در تنهایی خود می بیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هجران رفیقِ بختِ زبونِ کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خونِ کسی مباد
یارب حریفِ گرمکنی همچو آرزو
گرم اختلاطِ داغِ درونِ کسی مباد
این شعلههای ظاهر و باطن گدازِ هجر
پیراهنِ درون و برونِ کسی مباد
آن گریههای شوق که غلتید کوه از او
سیلِ بنای صبر و سکونِ کسی مباد
صد بندِ شوق پاره کند زورِ آرزو
یارب که بختِ شور و جنونِ کسی مباد
نعلم به نامِ جملهٔ اجزا در آتش است
جادویِ او به فکرِ فسونِ کسی مباد
وحشی هزار بادیه دورم ز کعبه کرد
این بختِ بد که راهنمونِ کسی مباد