نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت
گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت
این شعر به احساسات عاشقانه و دلتنگیهای شاعر اشاره دارد. شاعر از زیبایی معشوق و جذابیتهای او سخن میگوید و از شوق و عشق عمیق خود به او پرده برمیدارد. او به تاثیر لبخند معشوق و زیبایی ابروهایش اشاره میکند و از شور و شوق ناشی از عشق خود صحبت میکند. همچنین، شاعر به احساس ترس و ناتوانی در برابر عشق و جاذبههای معشوق اعتراف میکند و به فریبخوردگی ناشی از غمزههای او اشاره دارد. در نهایت، شاعر آرزو میکند که ای کاش به اندازه آرزوهایش جان داشت تا بتواند جانهای بسیاری را فدای معشوق کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نویدِ آشنایی میدهد چشمِ سخنگویت
گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت
بمیرم پیشِ آن لب اینچنین گاهی تبسم کن
بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت
به رویت مردمانِ دیده را هست آنچنان میلی
که ناگه میدوند از خانه بیرون تا سرِ کویت
شرابی خوردهام از شوق و زور آورده میترسم
که بردارد مرا ناگاه و بیخود آورد سویت
ز آتش آب میجویم ببین فکرِ محالِ من
وفاداری طمع میدارم از طبعِ جفاجویت
فریبِ غمزه امروز آنقدر خوردم که میباید
مجرب بود هر افسون که بر من خواند جادویت
چه بودی گر به قدرِ آرزو جان داشتی وحشی
که کردی صدهزاران جان فدای یک سرِ مویت