گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
در این شعر، شاعر از شور و هیجان عشق سخن میگوید که ناگهان به او وارد میشود و سپس ناپدید میشود. او از آتش شوقی که در دلش به وجود آمده، و از اشکهایی که به جای آب بر چشمانش میریزد، صحبت میکند. این احساسات او را بیقرار میکند و او را وادار میسازد تا به سوی معشوقش برود، اما معشوق با بیمحلی از او فاصله میگیرد و او را راند میکند. شاعر دوباره تلاش میکند تا او را به خود جلب کند، اما نتیجهای نمیگیرد و در نهایت با حسرت تنها میماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانهای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت