از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت
این شعر از درد و عشق میگوید که هیچ درمانی برای آن وجود ندارد. شاعر تأکید میکند که افرادی که به عشق بیمار شدهاند، هیچگاه نمیتوانند بهبودی پیدا کنند. یادآوری میکند که در گذشته، لطف و محبتهایی وجود داشت، اما حالا آنها دیگر نیستند. در ضمن، او به تأثیر درد و شوق در جشنها و مجالس میپردازد و میگوید که عشق او را به نقطهای نمیرساند. همچنین به سرنوشت غمانگیز کسانی که در رنج عشق هستند، اشاره میکند و مینویسد که بسیاری از آنها در نهایت از این درد چیزی نمیآموزند و فقط رنج میکشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت
هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت
بود روزی آن عنایتها که با ما مینمود
خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت
دوش کـآمد با رقیبان مست و خنجر میکشید
غیرِ قصدِ کشتنِ ما هیچ مقصودی نداشت
عشق غالب گشت اگر در بزمِ او آهی زدم
کی فروزان گشت جایی کـآتشی دودی نداشت
جایِ خود در بزمِ خوبان شمعسان چون گرم کرد
آنکه اشکِ گرم و آهِ آتشآلودی نداشت
داشت سودای رخش وحشی به سر در هر نفس
لیک از آن سودا چه حاصل یک دمش سودی نداشت
وحشی از دردِ محبت لذتی چندان نیافت
هرکه جسمی ریش و جان دردفرسودی نداشت