شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
اگر غلط نکنم از منش ملالی هست
در این شعر، شاعر به حالتی از غم و دلتنگی اشاره میکند که روز به روز بیشتر میشود. او از ملال خود سخن میگوید و به مدعی یادآوری میکند که از حسادت او رهایی یافته است. شاعر به توصیف بیتی میپردازد که در آن به فرودستی خود و دیگران در جایی که هیچ مرغی نمیتواند بنشیند، اشاره دارد. او به بدمزاجی و طبیعت ناپایدار فرد مقابل انتقاد میکند و از فقدان دوستش غمگین است. در پایان، شاعر به موضوع رفتن و بیثمر بودن اندیشههای باطل اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
اگر غلط نکنم از منش ملالی هست
ز رشک قرب من ای مدعی خلاص شدی
ترا نوید که بر خاطرش خیالی هست
به رخصت تو که رفتیم و درد سر بردیم
ترا ملالی و مارا هم انفعالی هست
به بوستان تو گر مرغ ما نمیگنجد
گرش ز بال درستی شکسته بالی هست
تو بد مزاج چه بی اعتدال و بد خویی
طبیعتی و مزاجی و اعتدالی هست
سفارش دل خود با تو این زمان گفتم
ز گریه روز وداع توام مجالی هست
چو قصد رفتن آن کوی کرد وحشی گفت
که فکر باطل و اندیشهٔ محالی هست