پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست
نامحرم راز است زبانی که مرا هست
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و رازهای درونی خود سخن میگوید. او به دل خود میگوید که از رازهایش پردهبرداری نکند و این رازها را نمیتوان با هیچکس در میان گذاشت. او به صبوری و تحمل در برابر مشکلات اشاره میکند و از درد و فغان ناشی از عشق و جدایی میگوید. شاعر بر محبوبش تأکید دارد و از ناامیدی و حسرتی که از عدم دسترسی به او دارد، ابراز نارضایتی میکند. او همچنین به یاد عاشقانههایش و زیباییهایی که دیگران نمیتوانند درک کنند، اشاره میکند و در نهایت، از محبوب خود میخواهد که به او جان و زندگی دهد، زیرا او نقطه عطف و زیبایی زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست
نامحرم راز است زبانی که مرا هست
با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت
از درد همین است فغانی که مرا هست
ای دل سپری ساز ز پولاد صبوری
با عربده سخت کمانی که مرا هست
مشهور جهان ساخت بر آواز عزیزش
در کوی تو رسوای جهانی که مرا هست
بادیست که با بوی تو یک بار نیامیخت
این محرم پیغام رسانی که مرا هست
محروم کن گردنم از طوق دگرهاست
از داغ وفای تو نشانی که مرا هست
یک خندهٔ رسمی ز تو ننهاده ذخیره
این چشم به حسرت نگرانی که مرا هست
زایل نکند چین جبین و نگه چشم
بر لطف نهان تو گمانی که مرا هست
وحشی تو بده جان که نیاید به عیادت
این یار خوش قاعده دانی که مرا هست