سوزِ تبِ فراقِ تو درمانپذیر نیست
تا زندهام چو شمع از اینم گزیر نیست
این شعر از احوالات عاشقانه و درد فراق میگوید. شاعر بیان میکند که سوز و تب ناشی از دوری معشوق درمانپذیر نیست و او مانند شمعی در حال سوختن است. او به این اشاره میکند که برای هر دردی چارهای وجود دارد، اما درد محبت را نمیتوان درمان کرد. شاعر همچنین از حس تنهایی و بیکسی خود سخن میگوید و میگوید که هیچکس در دل او جایی ندارد مگر معشوق. او از معشوق درخواست میکند که برگردد، زیرا او به شدت دچار غم و اندوه است. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچکس جز معشوق در دل او جایی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سوزِ تبِ فراقِ تو درمانپذیر نیست
تا زندهام چو شمع از اینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهای
دردِ محبت است که درمانپذیر نیست
هیچ از دلِ رمیدهٔ ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراقِ تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچ کسم دستگیر نیست
سهل است اگر گهی گذرد در ضمیرِ تو
وحشی که جز تو هیچ کسش در ضمیر نیست