تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست
رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست
در این شعر، شاعر به دنبال عشق و لذتهای زندگی است و سوالاتی را درباره چیزهایی که برایش مهم است، مطرح میکند. او در مورد می و مستی، زیبایی و دلبستگی، غم و شادی، و همچنین عواطف و احساساتش سخن میگوید. شاعر از مواردی چون دلتنگی، شوق و آرزو مینویسد و به این فکر میکند که معشوق و زیباییهای زندگی در کجا قرار دارند. در نهایت، او به دنبال درمانی برای دلتنگی و احوال بیرمق خود است و سوالاتی دارد که نشاندهنده جستجوی او برای عشق و خوشبختی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست
رطل میی که مست شوم ، در سبوی کیست
تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم
تا در میان غمزهٔ بیداد جوی کیست
بیخی که بردمد گل عیشم ز شاخ او
از گلشن که رسته و آبش ز جوی کیست
داغی که روغنم بچکاند ز استخوان
با آتش زبانه کش شمع روی کیست
پای طلب که در رهش الماس گرد شد
تقدیر سودنش به تک و پوی کوی کیست
دل را کمند شوق که خواهد گلو فشرد
آن پیچ و تاب تعبیه در تار موی کیست
وحشی علاج این دل و طبع فسرده حال
شغل مزاج گرم که و کار خوی کیست