خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست
در این شعر، شاعر از دردی که خودش به وجود میآورد و در عین حال آرامشی که به دست میآورد سخن میگوید. او با اشاره به تحمل نکردن سختیها تاکید دارد که این ویژگی ذاتی اوست. شاعر در ابیاتی دیگر بیان میکند که ارزش او کمتر از خاک نیست و از وجود احساس حسرت و درد در وجودش صحبت میکند. او به این نکته اشاره میکند که میل او به جاهایی هست که در آنها ذلت وجود دارد و در نهایت، به ماهیت وجدانیاش اشاره میکند که نمیتواند از معشوق دور شود. به طور کلی، شعر در مورد شناخت خود، درد و آرزوهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست
بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو
آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست
جایی که بود خاک به سد عزت سرمه
بیقدر تر از خاک رهم، عزتم اینست
با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت
زین آب سرشتند مرا ، طینتم اینست
میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست
با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست
وحشی نرود از در جانان به سد آزار
در اصل چنین آمدهام ، خصلتم اینست