ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
شاعر در این شعر به توصیف تاثیرات عشق و جذابیت معشوق میپردازد. او با اشاره به حرکات ابرو و چشمان معشوق، از تاثیری که این زیباییها بر دل و جانش گذاشته سخن میگوید. در واقع، شاعر از حالت آرامش و بیخبری خود در کنار معشوق به ناگهان به ورود عشق و فتنه اشاره میکند که او را از خواب و آرامش خارج کرده است. او همچنین به زنجیر محبت و محبتی که نمیتواند از آن رهایی یابد، اشاره میکند و در انتها به حالتی بیخود و زبانگشایی خود اشاره میکند. در کل، شعر بیانگر شدت احساسات و کششهای عاطفی ناشی از عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی
این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
در جرگهٔ او گردن جان بست به فتراک
هر صید که از قید کمند دگران جست
گردن بنه ای بستهٔ زنجیر محبت
کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست
گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشت
حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست
وحشی می منصور به جام است مخور هان
ناگاه شدی بیخود و حرفی ز زبان جست