کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسونسازت
دگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت فردی معشوقهاش اشاره میکند و از تأثیر عمیق نگاه و چشمان او بر دلها سخن میگوید. او میپرسد که این ابر رحمت (نماد معشوقه) بر چه کسی باران میبارد و به شادی و بخت خوب آن کسی که به او نزدیک میشود، حسادت میکند. همچنین، شاعر به یاد روزی که با عشق وداع کرده و سفرش را آغاز کرده، میافتد و از راز زیبایی معشوق میگوید که در دل وحشی او نهفته بوده است. در انتها، او از دلتنگی و غم پنهانی ناشی از عشقش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسونسازت
دگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت
نمیدانم که باز ای ابر رحمت بر که میباری
که بینم در کمینگاه نظر صد ناوکاندازت
همای دولتی تا سایه بر بام که اندازی
خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت
چه گفتم اله اله آنچنان سرکش نیفتادی
که آساید کسی در سایهٔ سرو سرافرازت
من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم
که سر در خانهٔ جان کرد عشق خانهپردازت
ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانی
بکش او را که اشک و آه او کردند غَمّازت