دلم را بود از آن پیمانگسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
در این شعر، شاعر از ناامیدی و درد ناشی از جدایی و دوری از محبوب سخن میگوید. او به یاد روزهای خوش گذشته میافتد و از بیاعتباری و سردی روابط شکایت میکند. شاعر حسرت میخورد که عشق و وفاداریاش به محبوب، او را به زخم و رنج دچار کرده است. در نهایت، به یاد روزهای خوشی میافتد که در کنار معشوق بوده و از آن زمان دوری میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم را بود از آن پیمانگسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بیاعتباریها
به اغیار از تو این گرماختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
به سد خواری مرا کشتی وفاداری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که میکرد از طریق مهر ما را غمگساریها