کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا
گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا
این شعر درباره ی حس تنهایی و انتظار در عشق است. شاعر به این موضوع اشاره میکند که در میان اهل وفا هیچ کس برای همدردی نمیآید و وقتی از کسی میپرسند که کیست، جواب نمیدهد. او از دیر آمدن کسی که انتظارش را کشیده، شکایت دارد و میپرسد چرا بعضیها به سختی در دریای عشق غرق میشوند ولی هنوز به ساحل نمیرسند. همچنین، شاعر به contradictions و وعدههای بدون عمل اشاره میکند و از آمدن یک دیوانه بیهدف و ناپیدا صحبت میکند که احساسات و چهرهاش مشوش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا
گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا
چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن
بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما
چون نمیآید به ساحل غرقهٔ دریای عشق
میزند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا
گفتهای هر جا که میبینم فلان را میکشم
خوش نویدی دادهای اما نمیآری بجا
چهره خاک آلود وحشی میرسد چون گرد باد
از کجا میآید این دیوانهٔ سر در هوا