ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را
شاعر در این شعر از تجربههای خود در زندگی و احساساتش سخن میگوید. او به گلخن میرود تا روح و صفای درونیاش را تصفیه کند و از غم و درد دلش بگوید. او به اهمیت قدردانی از دوستان و زیباییهای زندگی اشاره میکند و میداند که زاهدان فقط با ظواهر درخود را نشان میدهند. شاعر به صبر و تحمل اشاره میکند و میگوید که غمها و مشکلات نمیتوانند از ارزش وجودیاش بکاهند. در پایان، به موضوع مرگ و غمهای جاودانهای که در دل دارد، اشاره میکند و نشان میدهد که اگر کسی بخواهد به او آسیبی بزند، باید عواقب آن را نیز بپذیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
دادم از خاکستر گلخن صفا آیینه را
پیش رندان حق شناسی در لباسی دیگر است
پر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را
گنج صبری بیش ازین در دل به قدر خویش بود
لشکر غم کرد غارت نقد این گنجینه را
روز مردن درد دل بر خاک میسازم رقم
چون کنم کس نیست تا گویم غم دیرینه را
گر به کشتن کین وحشی میرود از سینهات
کرد خون خود بحل ، بردار تیغ کینه را