ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
پیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا
این شعری از شاعری غمگین و دلتنگ است که از درد و رنج خود سخن میگوید. او از استخوانهای ناتوان و زخمهای پنهانش صحبت میکند و بیان میکند که غم او باعث جنونش شده است. شاعر سالهای زیادی را با دوستانش گذرانده و هرگز کسی نتوانسته حال پریشان او را ببیند. او از طرفی میخواهد که از او دود شمعی تولید کند تا در بزم محبوبش زبانی نداشته باشد. در نهایت، شاعر شکایت میکند که محبوبش در جایی خوش است و او را به حال خود رها کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
پیدا شده فتیلهٔ زخم نهان مرا
تا زد به نام من غم او قرعهٔ جنون
شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا
عمری به سر سبوی حریفان کشیدهام
هرگز ندیده است کسی سرگران مرا
از یک نفس برآر ز من دود شمعسان
نبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا
وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشست
بیرون در گذاشت به حال سگان مرا