بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
شاعر در این متن از درد و غم عمیق خود سخن میگوید و به تنهاییاش اشاره میکند. او احساس میکند که هیچکس جز غم و درد دل، همراهش نیست. در لحظاتی از عشق و خیانت سخن به میان میآورد و به سرزنشهایی که بین عاشقان وجود دارد، اشاره میکند. او به شدت از عذابهای روحی و فاجعهای که در پی مرگش خواهد آمد، میهراسد و به یاد چاکهای وجودش و تأثیرشان بر روحش میافتد. در پایان، احساس میکند که در مسیر غم و اندوه، به هیچ جا دسترسی ندارد و غم او را در دنیای خوشی و لذت دور نگه داشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا
روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا
زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا
وحشی نمیزدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا