هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را
مژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را
در این شعر، شاعر به تصویر کشیدن احساسات ناشی از عشق و انتظار میپردازد. او از امید به وصال معشوق سخن میگوید و از درد و ناامیدی خود در دوری از او شکایت میکند. همچنین، از آلام و مشکلاتی که در این مسیر تجربه میکند، صحبت میکند. شاعر در انتظار نشانهای از وصال است و از تشنگی عشق گله دارد، چرا که حتی با وجود زیباییهای معشوق، همچنان حسرت وصال او را بر دل دارد. در پایان، شاعر به وضعیت گیجکننده خود و نیاز به بیان احساسی عمیق ولی غیرقابل بیان اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هست امیدِ قوتی بختِ ضعیفحال را
مژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را
گوشهٔ ناامیدیام داد ز صد بلا امان
هست قفس حصارِ جان مرغِ شکسته بال را
رشحهٔ وصل کو کز او گردِ امید نم کشد
وز نمِ آن برآورم رخنهٔ انفصال را
نیمشبان نشسته جان بر درِ خلوتِ دلم
منتظرِ صدای پا مهدکشِ خیال را
من که به وصل تشنهام خضر چه آبم آورد؟
رفعِ عطش نمیشود تشنهٔ این زلال را
دل ز فریبِ حسنِ او بزمِ فسوس و اندر او
انجمنی به هر طرف آرزوی محال را
وحشیِ محو مانده را قوّتِ شکرِ وصل کو
حیرتِ دیده گو بگو عذرِ زبانِ لال را