چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را
در این شعر شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق او به یک معشوق کافر (غیر مسلمان) میکشد سخن میگوید. او از مسلمانان میپرسد که چرا به این حال و روزش دچار شده و از خود میپرسد که چه گناهی کرده است. او به شدت احساسات و نالههای دلخراش خود را بیان میکند و میخواهد دیگران درون خویش را ببینند. همچنین اشاره میکند که اگر به خاطر عشقش بدنام شود، این موضوع در انتها نباید او را غمگین کند، زیرا در آغاز هم نصیحتهای خوب را نشنیده است. او در نهایت به این نکته میرسد که عشق واقعی باید متناسب با موقعیت انسان باشد و نباید فراتر از حد توانش باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
ای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را
ای که پرسی موجب این نالههای دلخراش
سینهام بشکاف تا بینی درون خویش را
گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست
من که نشنیدم در اول پند نیک اندیش را
لطف خوبان گرچه دارد ذوق بیش از بیش، لیک
حالتی دیگر بود بیداد بیش از بیش را
حد وحشی نیست لاف عشق آن سلطان حسن
حرف باید زد به حد خویشتن درویش را