بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را
در این شعر، شاعر از درد فراق و جدایی سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش ابراز میکند. او از تصمیمش برای وداع با همه اعضای وجودش سخن میگوید و میگوید که هر قدمی که برمیدارد، مانند پاره کردن بندهای سنگین است. هجران محبوبش را به سنگریزههای بیارزش و محنتآور تشبیه میکند و از حسرت و عذاب ناشی از دوری مینالد. شاعر بیان میکند که نمیتواند از عذاب جدایی رهایی یابد و این درد ادامهدار است. در نهایت، او به ناتوانیاش در بیان احساساتش در کنار محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که شرایط را فراهم کند تا بتواند خواستههایش را بیان کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را
گویی هزار بند گران پاره میکنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را
در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را