نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
شاعر در این شعر از غم و نرسیدن به معشوق صحبت میکند و حسرت روزهای وصال را میکشد. او از تغییر سرنوشت و بخت بد خود گلهمند است و نگران از اینکه عشقش به دست او از بین برود. وی همچنین از دل شکستگی و عشق عمیقش میگوید که به او اجازه نمیدهد از احساساتش فاصله بگیرد. شاعر بیصبرانه برای لحظه وصال منتظر است و اعتراف میکند که با وجود مشکلات، حاضر نیست حتی یک لحظه از آن روز را از دست بدهد. در نهایت، او به خستگی و ملال در نتیجه دوری از معشوق اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته
گرداند از تأثیر خود ، سد اختر فیروز را
دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین
ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را
بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن
افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را
کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا میکند
سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را
با آنکه روز وصل او دانم که شوقم میکشد
ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را
وحشی فراغت میکند کز دولت انبوه تو
سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را