من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درگیریهای درونی فردی است که به خاطر عشق و وفاداری، دچار عذاب و دردسر شده است. شاعر به نوعی از خود انتقاد میکند که چگونه به دام مشکلات افتاده و خود را در وضعیتی ناخوشایند قرار داده است. او از تنهایی و بیپناهی خود ابراز ناراحتی میکند و ترس از جدایی از محبوبش را دارد. در نهایت، تصویر فردی حسرتزده را به نمایش میگذارد که در پی دستیابی به عشق و بقاست، اما با موانع و چالشهای بسیاری روبهروست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را