آه ، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت. کجایی؟ بازآ
در این شعر، شاعر به معشوق خود ناله میکند و از او میخواهد که برگردد. او از اشتیاق و درد جداییاش سخن میگوید و بارها از معشوق میخواهد که به وعدهاش عمل کند و بازگردد. شاعر احساس میکند که جدایی او را به شدت آزار میدهد و با بیرحمی زمان، زندگیاش بیمعنا شده است. او همچنین از تنهایی و عذاب خود ناشی از ترک معشوق سخن میگوید و به دنبال یک نشانهای از محبت اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آه ، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت. کجایی؟ بازآ
شده نزدیک که هجران تو، ما را بکشد
گر همان بر سر خونریزی مایی، بازآ
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بیتو به جان
جان من اینهمه بیرحم چرایی؟ بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ